تبليغاتX
چشمهای نگران
من اینجام در نزدیکی شما شاید هم کمی دور اما همه ما در کودکی از انعکاس صدا های مان لذت برده ایم
يك .....

دو: چند روزي است كه مي خواهم چيزي در مورد سهيلا  و سهيلا ها بنويسم گاهي آوار چنان سهمگين است كه در كلمات نمي كنجد كلمات را له مي كند ، شرافت را نيز . مي گويند گاندي در آخرين وصيت اش چند عمل را بدون داشتن چند خصوصيت وحشتناك ناميده است. و يكي از آنها لذت بدون داشتن وجدان

اولا  تمام مردهاي كه از سهيلا بدون داشتن ذره اي وجدان لذت برده اند در قتل او و نوزاد شريكند.

تمام جامعه كه به او كمك نكردند تا او به خود فروشي تن دهد نيز در جرم شريكند و البته حكومت جاي خود دارد كه جرمش به ثريا مي رسد.

سه : تمام روز شب به سرنوشت بي پناهان مي انديشم كه سهيلا يكي از آنهاست.

چهار: ايميلي دريافت مي كنم:

بی پناه ترین زنان ایرانی
سهيلا. ق امروز اعدام مي‌شود.

به گزارش «تهران‌امروز» سهيلا كه محكوم به مرگ شده است، همان كسي است كه صبح روز 14 شهريورماه 85 كودك پنج روزه خود را در مركز بهزيستي واقع در فرمانيه روبه‌روي سفارت نروژ سر بريده، دست و پايش را قطع كرده و قلب و ريه‌اش را در آورد. سپس بقچه‌اي برداشته و جنازه مثله شده را داخل آن بقچه‌ گذاشت و بقچه را هم در زباله‌هاي انبوه روبه‌روي جايگاه نگهداري زنان خياباني انداخت. سهيلا اهل كرمانشاه كه آن موقع 28 سال داشت ساعتي بعد به پليس مراجعه و خبر قتل كودك خردسالش را به ماموران داد. هر چند جنايت سهيلا تكان دهنده و از لحاظ قصاوت به كار رفته كم‌نظير بود ولي اين متهم به قتل در جلسه بازجويي در حضور بازپرس اصغرزاده حرف‌هايي زد كه خيلي‌ها را تكان داد. وي گفت: نمي‌خواستم بچه‌ام هم به سرنوشت من دچار شود يعني در بهزيستي بزرگ شود و بعد هم بقيه عمرش را هم در زندان بگذراند.

پدر بچه‌ات كيست؟
نمي‌دانم، من يك زن خياباني هستم. 16 ساله بودم كه به همراه پسر مورد علاقه‌ام از خانه فرار كردم و با او به آذربايجان شوروي رفتم. زندگي بدي نداشتم چهار سال با هم بوديم كه يك مرتبه پسر جوان در تصادفي جان باخت و دوباره آواره شدم. جايي نداشتم بروم به شهرري آمدم سرما در جانم رخنه كرده بود و پولي هم نداشتم سوار ماشين پسرجواني شدم. با او به خانه‌اش رفتم اما آنجا هفت مرد به من حمله كرده و مرا مورد تعرض قرار دادند.

پدر اين كودك كيست؟
آن‌ هفت نفره به من تعرض كردند، نمي‌دانم پدر فرزندم كدام يك از آنهاست.
بازپرس اصغرزاده بعد از بازجويي گفت كه سهيلا به احتمال زياد پدر فرزندش را مي‌شناسد اما چون مي‌داند كه اگر پدربچه پيدا شود ممكن است در روند رسيدگي به پرونده وي و صدور حكم تغييراتي به وجود آيد حقيقت را نمي‌گويد.

13 آبان 86، سهيلا در شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران به رياست قاضي عزيزمحمدي محاكمه شد. پس از قرائت كيفر خواست و تقاضاي اشد مجازات براي متهمه از سوي دادستان به عنوان ولي دم‌قهري، سهيلا در دفاعيه خود گفت: هيچ دفاعي ندارم. خواهش مي‌كنم چاقويي به مامورانتان بدهيد تا همان‌طور كه من كودكم را كشتم آنها هم مرا بكشند و سرم را از بدنم جدا كنند.

چرا اين قتل را انجام دادي؟
آقاي قاضي!مي‌دانيد تحمل سرماي زمستان در دي‌ماه آن هم در خيابان يعني چه؟ من بر اثر سرما به سخت‌ترين بيماري‌ها دچار شدم و باز بي‌پناه بودم و مجبور شدم به خواسته‌هاي كثيف اين مردان فاسد به اجبار تن بدهم. آنها مدام به الكل مي‌دادند تا هر كاري كه خواستند با من بكنند.

پدرم سارق و بيمار جنسي بود. سه زن داشت ولي هر روز با يك زن خياباني به خانه مي‌آمد و خيلي وقت‌ها من از نزديك در جريان كثافت‌كاري‌ آنها قرار مي‌گرفتم. او به من وصيت كرد كه تو هم بايد از اين كارها بكني؛ من با عده زيادي زن بوده‌ام تو هم بايد با مردان زيادي باشي تا گناه من بخشيده شود. ايدز و هپاتيت گرفتم و به الكل و مواد مخدر معتاد شدم. يك سال و نيم قبل مردي معتاد مرا به خانه‌اش برد. من زندگي با او را دوست نداشتم ولي مجبور بودم آن را تحمل كنم. از آن مرد باردار شدم ولي مجبور شدم خانه او را ترك كنم. پس از ترك آن خانه، يك روز دستگير شده و به بهزيستي انتقال داده شدم. آنجا بود كه بچه‌ام را به دنيا آوردم ولي نمي‌خواستم او هم به سرنوشت من دچار شود. من ايدز و هپاتيت داشتم و فكر كردم او هم از من ايدز گرفته است من او را دوست داشتم و عاشقش بودم ولي چاره‌اي جز كشتنش نداشتم. من تقاضاي بخشش ندارم چون بزرگ‌ترين لطف را در حق او كردم. او هم اگر زنده مي‌ماند زندگي‌اي بهتر از زندگي من در انتظارش نبود.

آدرس پدر بچه‌ات را مي‌دهي؟
نه، نمي‌خواهم او به دردسر بيفتد. فقط هر چه زودتر حكم مرا صادر و اعدامم كنيد.

بعد از اين حرف‌ها سهيلا به پزشكي قانوني معرفي شد تا وضعيت رواني‌اش موقع جرم مورد بررسي قرار گيرد ولي فرضيه جنون او از سوي پزشكي قانوني رد و او به اعدام محكوم شد. راي به تاييد شعبه 42 ديوانعالي كشور هم رسيد. در همين گيرودار مردي به دايره اجراي احكام دادسرا رفت و گفت: پدر مقتول پنج روزه است. وي گفت من نمي‌خواهم سهيلا اعدام شود و از خون فرزندم مي‌گذرم.
اين مرد به پزشكي قانوني انتقال يافت ولي آزمايش DNA او نشان داد كه ادعاي او صحت ندارد به همين خاطر تغييري در حكم سهيلا به وجود نيامد.

بعد از ظهر ديروز هم خبري روي خروجي خبرگزاري‌ها قرار گرفت: سهيلا فردا اعدام مي‌شود.

5 در اينترنت دنبال او مي گردم : عفت ماهباز چيزي در موردش نوشته است

سهيلا قديری زن ۳۰ ساله ای که به اتهام قتل فرزند پنج روزه اش به اعدام محکوم شده بود سحرگاه چهارشنبه در زندان اوين حلق آويز شداو متهم بود که در ۲۷ شهريور سال ۸۵ کودک پنج روه اش را در خيابان فرمانيه تهران کشته است.داستان زندگي پردرد سهيلا مردادماه سال 86 در روزنامه ها چاپ شد. در آن روز سهيلا كه خسته از زندگي پشت تريبون دادگاه قرار گرفته بود آنچنان از رنج هايش سخن گفت كه حاضران را به گريه واداشت. سهيلا در جلسه محاكمه اش گفت؛ من سهيلا قديري 28ساله هستم. هيچ كس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا كه من روي سنگ و زير باران بزرگ شده ام. زندگي ام را در خيابان گذراندم. من يك زن تن فروش نبودم. سختي هاي زندگي من را به اين روز انداخت.

 با پسري آشنا شدم. او به من ابراز علاقه مي كرد و مي گفت قصد ازدواج دارد. از ترس دايي هايم با آن پسر به تهران فرار كردم. قرار بود با هم ازدواج كنيم. دو ماه كه از سفرمان به تهران گذشت آن پسر من را رها كرد. راه بازگشت به خانه نداشتم. قطعاً خانواده ام مرا مي كشتند. در تهران آواره و سرگردان ماندم. جايي نداشتم. غذايي نداشتم. دختري 14ساله و حيران و سرگردان بودم. من فرزندم را كشتم چون سرنوشتي بهتر از من در انتظارش نبود. هيچ كدام از كساني كه در جلسه محاكمه من نشسته اند نمي دانند تحمل سرماي زير صفر دي ماه آن هم نيمه شب و بدون لباس كافي يعني چه. مجبور بودم به خاطر يك لقمه نان تن به خواسته كثيف كساني بدهم كه به من به چشم يك حيوان نگاه مي كردند. من را به خانه مي بردند، مشروب مي خوراندند و مورد آزار قرار مي دادند. چرا فرزند من بايد زنده مي ماند؛ فرزند مردي معتاد و زني ولگرد، آيا او روزهايي بهتر از روزهاي زندگي من مي داشت؟ پدر اين بچه مردي معتاد بود كه من را در خانه اش پناه داد. بعد از چند ماه زندگي در حالي كه مي دانستم او همسر و فرزند دارد از آن مرد باردار شدم. نمي خواستم در آن زندگي بمانم. مجبور بودم هر روز بساط مواد را برايش آماده كنم. در حالي كه باردار بودم از خانه فرار كردم. آوارگي و سرگرداني سهم من از زندگي بود تا اينكه ماموران مرا به جرم ولگردي دستگير كردند. بعد از چند روز به بهزيستي منتقل شدم. دوران بارداري را با سختي گذراندم. زماني كه فرزندم به دنيا آمد به مددكاران گفتم او را از من دور كنيد. اما نكردند و من هم يك روز او را به قتل رساندم و تكه تكه اش كردم. سهيلا به درخواست دادستان در دادگاه به قصاص محكوم شد. چند ماه بعد وكيل مدافع سهيلا مردي را كه اين زن از او باردار شده بود، پيدا و وي از سهيلا اعلام گذشت كرد. مينا جعفري وكيل مدافع سهيلا در اين مورد گفت؛ دادستان اين راي را نپذيرفت و اعلام كرد چون سهيلا با مردان زيادي رابطه داشته، معلوم نيست ادعاي اين مرد در مورد اينكه پدر كودك است يا نه درست است. بنابراين نمي توان ادعاي او را پذيرفت. ما اعتراض كرديم به گفته مينا جعفری وکيل سهيلا در لايحه تجديدنظرخواهی با تاکيد براينکه سهيلا پس از زايمان دچار جنون پس از زايمان شده بود اما پزشکی قانونی سلامت عقل وی را تائيد کرد.
اعدام سهيلا قديری با شکايت و درخواست دادستانی تهران و در حالی صورت گرفت که مردی که خود را پدر نوزاد مقتول می دانست پس از مراجعه به دادگاه با اعلام رضايت خواستار جلوگيری از اعدام اين زن جوان شده بود.
علاوه بر سهيلا، چهار نفر ديگر نيز سحرگاه چهارشنبه در زندان اوين اعدام شدند که منابع غير رسمی اسامی دو تن از آن ها را محمد حسن بری
۲۵ ساله وعلی علمی ۳۵
ساله معرفی کرده و اتهام آن ها را قتل عنوان کردند.اسامی دو تن ديگر از اعدام شدگان سحرگاه چهارشنبه در اوينتاکنون اعلام نشده است.

۰سیزده نوجوان ایرانی در معرض اعدام»

مهلت يک ماهه برای جلب رضايت خانواده مقتول و تعويق اعدام صفر انگوتی پس از آن صورت گرفت که سحرگاه چهارشنبه شماری از فعالان اجتماعی و از جمله محمد مصطفايی وکيل وی در مقابل زندان اوين برای متوقف کردن حکم اعدام وی حاضر شدند.

صفر انگوتی، بیست ساله که در سن هفده سالگی در جریان یک نزاع خیابانی فرد دیگری را به قتل رسانده بود، از تعویق حکم اعدام این فرد به مدت یک ماه خبر داد.
محمد مصطفایی، وکیل صفر انگوتی، در مطلب کوتاهی در وبلاگ خود نوشته است که به خانواده صفر انگوتی یک ماه مهلت داده شده است تا رضایت مقتول را اخذ کند.
آقای مصطفایی در همین مطلب گفته است که افراد بسیاری برای قانع کردن خانواده مقتول به خودداری از اجرای حکم در برابر زندان اوین گرد آمده بودند
همزمان روزنامه اعتماد در شماره روز چهارشنبه خبر داد که محمدرضا حدادی و امير امراللهی نيز قرار است صبح چهارشنبه در زندان عادل آباد شيراز اعدام شوند. اين دو نيز زمانی که کمتر از ۱۸ سال داشتند در نزاع مرتکب قتل شده اند.

کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران نيز دوشنبه گذشته با انتشار بيانيه ای خواستار توقف اعدام قريب الوقوع محمد رضا حدادی، صفر انگوتی، و امير امرالهی سه محکوم به اعدام نوجوان شد و از جامعه بين المللی درخواست کرد که موج اعدام نوجوانان بزهکار در ايران را به شدت محکوم کند.

http://efatmahbaz.blogfa.com/post-110.aspx

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:39  توسط سبو  | 

وطن عاشقم بر شکوهت -------- به از د ُر بود سنگ کوهت

روزهاست که نمی نویسم  به سختی دلم تنگ است کاش می توانستم گریه کنم. راستی این روزها بر وطن ما چی می گذرد ؟ چه کسی تصمیم گرفته است و جرات کرده است  که این چنین مادرانمان را داغ دار کند؟ کیست که جوانان ما را به خاک می افکند . مجال نوشتن نیست زمان آن رسیده است که دست های هم را بگیریم واز نابودی سرزمین مان جلوگیری کنیم . آهنگ زیر از استاد مددی خواننده افغان را از بشنوید:

http://topicfish.com/browse.php/e30d45db/68cf6a59/Oi8vd3d3/LnlvdXR1/YmUuY29t/L3dhdGNo/P3Y9ZmlD/V3o2NXI1/Y1k_3D/b5/

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط سبو  | 

Don't Leave Home by Dido lyrics


Like a ghost don't need a key
Your best friend I've come to be
Please don't think of getting up for me
You don't even need to speak
When I've been here for just one day
You'll already miss me if I go away
So close the blinds and shut the door
You won't need other friends anymore

Oh don't leave home, oh don't leave home

If you're cold I'll keep you warm
If you're low just hold on
Cause I will be your safety
Oh don't leave home

And I arrived when you were weak
I'll make you weaker, Like a child
Now all your love you give to me

When your heart is all I need

Oh don't leave home, oh don't leave home

If you're cold I'll keep you warm
If you're low just hold on
Cause I will be your safety
Oh don't leave home

Oh how quiet, quiet the world can be
When it's just you and little me
Everything is clear and everything is new
So you won't be leaving will you

Oh don't leave home, oh don't leave home

If you're cold I'll keep you warm
If you're low just hold on
Cause I will be your safety
Oh don't leave home

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:19  توسط سبو  | 

خيلي ها آسايش دارند يعني پول ماشين ويلا و.... ولي آرامش ندارند

خيلي ها برعكس آسايش ندارند ولي آرامش دارند آرامشي شگفت انگيز و...

خانمي يا دخترخانمي توي مهد پسرم  در نقش خدمتكار كار مي كند صبح كه آرتا را مي برم مهد در حال شستن حياط مهد كودك و آب پاشي گلها است و وقتي سلام و احوال پرسي مي كنيم   لبخند مي زند  و مي خندد .من از لبخند و انر‍ژي آن سرشار مي شوم.بعيد مي دونم حقوق مناسبي داشته باشد بعيد مي دونم تحصيلات و يا حتي شوهر خوبي داشته باشد بعيد مي دونم امكانات رفاهي خاص ، بيمه ، حتي آينده شغلي مطمئني داشته باشد.از خودم مي پرسم اين خنده و لبخندها از كجا سرازير مي شوند؟آن چيست كه او را چنان آرام و خندان مي سازد.

2-در تايلند از سه مغازه يكي اش مربوط به ماساژه از ماساژ پاها گرفته تا كل بدن.حتي در فرودگاههاي اين كشور  ماساژ مرسوم است طبيعتا همه اين ماساژور ها خانم ها هسنتد كه براي صاحب مغازه كار مي كند ولي نكته اصلي اينست كه آنها حقوق بسيار ناچيزي از اين كار دريافت مي كنند مدت هر ماساژ يك ساعت است مي شود  براحتي مي توان فهميد كه يك ساعت ماساژ دادن كار آساني نيست اما آنها هرگاه نگاهشان به نگاهت گره مي خورد لبخند مي زنند من شرمنده مي شدم وقتي نمي توانستم  پاسخ شايسته اي به لبخند شان بدهم بنابراين هميشه از روبرو شده با چهره هايشان گريزان بودم.چشمهاي را مي بستم مبادا نتوانم پاسخ مناسبي به اين لبخندهاي بي غل و غش بدهم.

بارها از خود مي پرسم اين خنده ها از كجا مي آيند.سرچشمه اين همه  آرامش كجا است ؟ و مهمتر اينكه ما چرا اينهمه اين چشمه دوريم؟


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:51  توسط سبو  | 

مشق خيال مي كنم

مشق بي خيالي نيز 

آه خدايا ليوان من فقط اندكي خالي است

به جان تو ، به جان ري را

با هيچ چيز پر نمي شود اين اندك

هيچ چيز پر نمي كند مرا .

ومي دانم كاري از دست تو نيز ساخته نيست

3 تمام اقيانوس آرام را مي نوشم

نه پر مي شوم و نه ارام 4


. وصيت نامه ام را نوشته ام چند خط ناتمام

5

همه چيز تمام شده بود

در خليج بنگور در ارتفاع ده هزار متري.

اگر ...

6

ديگر نيازي به وصيت نيست 

ديگر نيازي به هيچ كس نيست. 

تمام ناتمام ها تمام مي شود.

روزي 

حتي اگر به بودا ايمان داشته باشم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:15  توسط سبو  |